سکوت را حمل میکنم، شعرهایی از کتایون ریزخراتی
پوستات در آتش خیابانها شعلهور است
انگار بر آسفالتها
خون مشتعل پاشیدهاند
به من نگاه میکنند
به دامنام که پرچمیست
پوستات در آتش خیابانها شعلهور است
انگار بر آسفالتها
خون مشتعل پاشیدهاند
به من نگاه میکنند
به دامنام که پرچمیست
و تو آنجا نشستهای
بالاتر از زمین
نزدیک آسمان
روی تمام دیوارهای کوتاه خیس آجری
و عابران همیشه چترهایشان را به هم عاریه میدهند
و تو برای همیشه به همه چیز لبخند میزنی
مقاومت با سوالی از خود
آغاز میشود
و سپس همان سوال را از دیگری پرسیدن.
ویسپرد!
تو سبز حرف میزنی
اما نمیدانی
خاک این سرزمین سرخ است
از صلح حرف میزنی
اما بنفشههای دور این میدان
صالح نمیشوند
در هیئت ماهی آس
آمده ام در آسمان شما تنهایی کنم
آس و پاسم
عاصی در آسمان
دهانم ویترین جهان
و هر چه لب بریزم قرآن
یائسه نمی شوم
سر به راه نه!
تنها کلماتند
که از درک ناتمام شمعدانیها میگذرند
باید برقصی ،
تا پرده آخر،
تا وقتی که کسی بگوید کات
گوش ما پر است از دروغ
گوش ما دیگر بدهکار این حرفها نیست
ما آزادی را طلبکاریم
گلولهها!
گلولههای عزیز
لطفا
به پوکههایتان برگردید
ما نیز
به خانههایمان برمیگردیم
میخواهم آن قدر شعر بگویم
که اگر فردا مُردم
نتوانی انکارم کنی
و شکافته میشوی از گلو
جایی میان سرخ و سبز
جایی میان ترس و حرف
کسی از زمانهای دور فریاد میزند
از جایی میان شعر و خواب
دیروز اما روزِ دیگری هم بود؛
روزِ رویاهای رنگین،
پاره کردنِ زنجیرها، رهاییها،
رسمِ تصاویر ناب بر روی دیوارها،
کشفهای کودکانه از جهان
و رشدِ دو کاکتوسِ نورس
در کنجِ خانهای بی من.
امروز اما جمعه هم نبود.
زمان نابودگر شد.
دو شعر از سارا خلیلی جهرمی:
این روزهای بند
پرندهها را میشکافم
در جستجوی استخوانهایت
رو لبام قفل سکوت و تو گلوم یه انفجاره
کسی از حال دل من این روزا خبر نداره
زیر پردههای سانسور توی این شهر نفسبُر
من هنوز معتقدم که روبرو فصل بهاره
یا حضرت باران!
سالهاست در این شهر، سیاه بر پنجرههایم میشاشی
در سلیطهای شانههای حامله از زخمام
تو پیامبر کدام خداوندگار فراموش شدهی عشقی؟
کاش میشد دوباره مثل قدیم دل به سمت سکوت میبستیم
کاش میشد که چشم میبستیم روی این روزهای ماتمزاد
کاش میشد… ولی نه! ممکن نیست ، باید از روزهای مرده گذشت
باید از شب گذشت و فردا را نسپاریم دست بادا باد
میل تو! هر زمان که حکم کنی خون خود را به پات خواهم ریخت
شهر غمگینِ خستهی شش دی ، شهر ناباور سیِ خرداد
میخواهم چسب دهانم را بازکنم
وسط شهر
فریاد بزنم
بروید پی کارتان
ما بردهی بردگان بزرگتری هستیم