آقای موسوی، من شاهد زنده «عدل علوی» شما در دهه ۶۰ هستم!: امید حبیبی نیا
۲۱ اردیبهشت, ۱۳۸۹میرحسین موسوی پس از دو روز سکوت سرانجام شامگاه گذشته بیانیه ای کوتاه در محکومیت جنایت قتل فرزاد کمانگر و چهار شهروند بیگناه صادر کرد که اتهام اصلی شان انسانیت و زیربار توبه نامه، تقاضای عفو و شرکت در نمایش تلویزیونی اعترافات دروغین نرفتن بود.
کلمه به کلمه این بیانیه برای من که شاهد دوران نخست وزیری و حاکمیت جناح موسوم به اصلاح طلب در دهه شصت بودم یادآور خاطراتی تلخ و دهشتبار …
Related posts:
میرحسین موسوی پس از دو روز سکوت سرانجام شامگاه گذشته بیانیه ای کوتاه در محکومیت جنایت قتل فرزاد کمانگر و چهار شهروند بیگناه صادر کرد که اتهام اصلی شان انسانیت و زیربار توبه نامه، تقاضای عفو و شرکت در نمایش تلویزیونی اعترافات دروغین نرفتن بود.
کلمه به کلمه این بیانیه برای من که شاهد دوران نخست وزیری و حاکمیت جناح موسوم به اصلاح طلب در دهه شصت بودم یادآور خاطراتی تلخ و دهشتبار از دورانی است که موسوی بارها از آن به عنوان «عصر طلایی امام خمینی» یاد کرده و به تعبیر خود ایده آلی برای «عدل علوی» ش است.
موسوی در این بیانیه کوتاه می گوید: «اعلام اعدام ناگهانی… در طول ماه های اخیر منجر به صدور احکام شگفت آور برای عده زیادی از زنان ومردان خدمتگزار وشهروندان عزیز کشور ما شده است.» وی سپس از عدل علوی سخن می گوید که ایشان در پی آن بوده اند. (۱)
آقای موسوی بگذارید از شما به عنوان «یکی از بنیان گزاران حزب جمهوری اسلامی، سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی، وزیرامور خارجه، نخست وزیر جمهوری اسلامی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام و تمام مراکز اصلی تصمیم گیری حکومت از ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ تا همین امروز» بپرسم:
عدل علوی در سه دهه ای که شما و همکارانتان در صدر قوای مجریه، قضائیه و مقننه بوده اید چه معنا دارد؟
اگر شما هنوز نمی دانید، در دل هر یک از ما هزاران نشانی از این عدل با داغ و درفش حک شده است. (۲)
آیا عدل علوی همان بود که نوجوان چهارده ساله ای را تنها به اتهام هواداری از یک سازمان مخالف، زیر شکنجه های قرون وسطایی به حال کما بیندازند و نیمه شب در همان حال بی هیچ دادگاهی تیرباران کنند؟
از مهدی زمانی می گویم، همکلاسی م در دبیرستان نیکبخت اصفهان، مهر ۱۳۶۰ (۳)
آیا عدل علوی همان بود که نوجوان هفده ساله ای را تنها به اتهام هواداری از یک سازمان چپ، پس از چند روز شکنجه وحشیانه بی خبر تیرباران کنند؟
از بیژن مجنون می گویم، رفیقم در دبیرستان ملاصدرا اصفهان، تیر ۱۳۶۰ (۴)
آیا عدل علوی همان بود که نوجوان شانزده ساله ای را با پرتاب نارنجک جنگی به سویش در روز روشن و در میان یک تظاهرات بطرزی دهشتناک به قتل برسانند؟
از آذر مهرعلیان می گویم، رفیقم در دبیرستان عاصمی تهران، ۳۱ فروردین ۱۳۶۰ (۵)
آیا عدل علوی همان بود که پیکر نوجوان چهارده ساله ای را پس از چندین ساعت ضرب و شتم تنها به دستور بلندپایه ترین مقام ممکن بیهوش و نیمه جان تحویل خانواده ش بدهند؟ … یا چند سال بعد هم او را بی هیچ دلیل و سند و مدرک محکمه پسندی بازداشت کنند و در سال کشتار زندانیان سیاسی قریب یک سال به سلول انفرادی بیندازند و انواع شکنجه ها، اعدام نمایشی، جیره شلاق برای نماز نخواندن و حاضر به امضای تعهدنامه و مصاحبه تلویزیونی نشدن و… را تحمل کند؟
از خودم می گویم، من شاهد زنده عدل علوی شما در دهه شصت هستم (۶)
آقای موسوی شما صلاحیت سخن گفتن از «عدل» را ندارید!
عدالت تنها وقتی معنا پیدا می کند که شما به عنوان عالی ترین مقام اجرایی کشور که هنوز هم عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام هستید به عنوان یکی از متهمان درجه اول سه دهه کشتار ، جنایت و نقض مستمر و سازمان یافته حقوق بشر توسط رژیم جمهوری اسلامی، در یک دادگاه کاملا عادلانه محاکمه شوید.
آقای موسوی شما از عدل علوی و تقدس نطام جمهوری اسلامی برای چه کسی سخن می گوید؟
برای هزاران هزار مادر عزاداری که نشانی از گور عزیزان خود ندارند؟
برای هزاران هزار پدری که برای هر گلوله ای که جان پاره تن شان را گرفت پنج هزار تومان پرداختند؟
برای هزاران هزار دختر بی گناهی که ساعتی پیش از تیرباران مورد تجاوز پاسداران قرار گرفتند که باکره به «آن دنیا» نروند؟
برای ملتی که هر روز در اخبار ساعت دو بعدازظهر فهرستی از دویست تا پانصد نفر تیرباران شده آن روز را می شنید؟
برای آذر که وقتی مظلومانه جان می داد مشت ش را گره کرده بود و چشم هایش به آینده خیره مانده بود؟
نه آقای موسوی، متهم ردیف اول شما هستید! از عدل برای من سخن نگوید، من شاهد زنده عدل علوی شما در دهه شصت هستم!
پانویس ها:
۱- من هیچ گاه در نوشته های خود، هیچ یک از افراد دخیل در حاکمیت را مورد خطاب قرار نمی دهم چون آنها را فاقد مشروعیت می دانم، همچنان که هیچ بیانیه ای را خطاب به آنها یا ارکان حکومت امضاء نمی کنم، اما شاید این سخن گفتن رو در رو ، گفتمانی سمبلیک باشد.
۲- میرحسین موسوی از ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ تا کنون در صدر حاکمیت جمهوری اسلامی قرار داشته است و هم اکنون نیز با حکم علی خامنه ای عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام است.
موسوی و جناح وی تا سال شصت و هشت بر هر سه قوای اصلی تسلط داشتند، رئیس قوه قضائیه که قتل عام زندانیان سیاسی در طول این دهه به دستور او (و سپس فتوای صریح خمینی در سال شصت و هفت) صورت می گرفت موسوی اردبیلی بود، میرحسین موسوی عالی ترین مقام اجرایی کشور محسوب می شد (پست ریاست جمهوری تا سال شصت و هشت عملا یک مقام تشریفاتی بود) و رئیس مجلس و نماینده «امام» در شورایعالی دفاع هاشمی رفسنجانی بود.
۳- مهدی زمانی هوادار سازمان مجاهدین خلق و دانش آموز سال دوم دبیرستان نیکبخت اصفهان در مهر ماه ۱۳۶۰ در اصفهان دستگیر شد و در کمتر از ۲۴ ساعت تیرباران شد. هنگام تحویل جسد از پدر عزادار وی پانزده هزار تومان برای سه گلوله ژ-۳ دریافت کردند. خانواده وی می گویند همه ناخن های انگشتان دست وی کشیده شده بود، روی سینه ش جای سوختگی شدید اطو بود، دندانهایش شکسته و کف پاها و پشت ش احتمالا براثر ضربات کابل متلاشی شده بود. گلوله ها نیز از فاصله نزدیک به قلب و سر او شلیک شده بود.
بعدها پس از آنکه وی در کمتر از ۲۴ ساعت تیرباران شد، دادستانی اتهام وی را بدون برگزاری هیچ دادگاهی «تصمیم» برای پرتاب نارنجک به منزل یک پاسدار عنوان کرد، حال آنکه وی در زمان بازداشت نه تنها در هیچ عملیات نظامی شرکت نداشت بلکه اصولا هیچ سازماندهی برای این کار نشده بود. چند ماه بعد گفته شد که وی در زمان تیرباران در کما بوده و با تخته به دیوار بسته شده تا در صف تیرباران شوندگان قرار گیرد، همچنین گفته شده است علت تیرباران شتابزده وی مقاومت و عدم همکاری برای دستگیری سایر هواداران این سازمان بوده است.
۴- بیژن مجنون هوادار سازمان چریکهای فدایی خلق ایران- اقلیت و از اعضای دانش آموزان و دانشجویان پیشگام این سازمان و رفیق و مسئول مستقیم تشکیلاتی من بود که در مرداد ۱۳۶۰ بازداشت و پس از روزها شکنجه تیرباران شد. دادستانی انقلاب اسلامی اتهام وی را «تمرین» سه راهی در کوه سفه اصفهان اعلام کرد. حال آنکه نه تنها بیژن در آن زمان در هیچ بخشی از این سازمان (یعنی کادرهای اصلی سازمان) که برای دفاع از خود مسلح شده بودند حضور نداشت، بلکه اصولا هیچ قصد و برنامه ای برای مسلح شدن یا دست زدن به اقدامات مسلحانه یا تمرین نظامی در بین این تشکیلات وجود نداشت.
بیژن مجنون که خطی خوش و استعدادی درخشان در ادبیات داشت برای تامین هزینه های خانواده خود در یک نجاری در خیابان وحید اصفهان کار می کرد و دانش آموز دبیرستان شبانه ملاصدرا بود.
از دایی وی برای نشان دادن محل دفن وی و گلوله های شلیک شده به پیکرش، ده هزار تومان دریافت کردند. پیکر بیژن و دهها تن از تیرباران شدگان را در یک گور جمعی در بیابانی در نزدیکی اصفهان دفن کردند.
۵- آذر مهرعلیان هوادار سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر و دانش آموز سال سوم دبیرستان عاصمی در تهران بود.
در روز ۳۱ فروردین ۱۳۶۰ با فراخوان این سازمان، تظاهراتی در اعتراض به بسته شدن دانشگاه ها و کشتار دانشجویان چپ و انقلابی در جریان انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹، هزاران نفر از هواداران این سازمان در نزدیکی دانشگاه تهران و میدان انقلاب گرد می آیند.
پس از حمله حزب الله به تظاهرات کنندگان، پاسداران دو نارنجک جنگی بین جمعیت می اندازند.
نارنجک اول که منفجر می شود و دهها نفر به خاک و خون می افتند، آذر که پلاکارد سرخی در دست داشته به رفیق دیگری که پرچم سرخی در دست گرفته بود، می گوید : «پرچم را بالاتر بگیر» و در همین هنگام خود هدف پاسداران قرار گرفته و نارنجک را مستقیم به سمت خودش می اندازند.
دوستان آذر که پیکر متلاشی شده وی را به بیمارستان می رسانند، می گویند او در حالی که مشت ش گره شده بود با چشمان باز جان داد.
۶- من در مهرماه ۱۳۶۰ توسط بسیج بازداشت شدم، دو ساعت در زیرزمین مسجد حسین آباد مورد ضرب و شتم قرار گرفتم و بعد به اداره اطلاعات سپاه اصفهان منتقل شدم و از بدو ورود مورد شکنجه های وحشیانه و ضرب و شتم شدید قرار گرفتم تا آنکه سرانجام بیهوش شدم، به دلیل موقعیت خانوادگی و دستور صریح عالی ترین مقام استان خانواده ام اجازه یافتند تا در بیمارستان مرا بیهوش تحویل بگیرند.
هفت سال بعد در روز دهم اردیبهشت ۱۳۶۷ بدون هیچ دلیل و مدرکی در حالی که سالها بود هیچ گونه فعالیت تشکیلاتی نداشتم از سوی اداره اطلاعات کرمان بازداشت شدم ؛ نزدیک به یک سال با تحمل انواع شکنجه ها، جیره روزانه شلاق برای نماز نخواندن (هر ضربه برای یک رکعت)، فشار برای ضبط مصاحبه تلویزیونی و امضای توبه نامه و… در سلول انفرادی ماندم و با حکم تعلیقی پس از دادگاهی که سه دقیقه به طول انجامید آزاد شدم، پس از آزادی حق خروج از کشور، تحصیل در دانشگاه دولتی و استخدام رسمی را نداشتم.
این بازداشت همزمان شد با فرمان خمینی مبنی بر قتل عام زندانیان سیاسی که هر لحظه ش دردناک و مدهش بود.
امید حبیبی نیا- بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹
Related posts:
- «عوضی خودتی!» : امید حبیبی نیا
- من زنده ام: امید حبیبی نیا
- گزارش یک شاهد عینی: روز انقلاب!
- گزارش یک شاهد عینی: فرصت از دست رفته
- پوشش خبری زنده آزادی بیان از «چهارشنبه سوری»



man fekr mikonam ke vaghean in harfa dorost hast va vaghean jenayat ziad shode ama gozasht konid o ba gozasht ham khodetan ra rahat konid o ham baghie ra! hich kas baraye hich kas badbakhty nemikhahad! man ham fekr mikonam ke ba karhaii ke in 2 nafar anjam dadan khodehs yek no’e pashimani ro neshoon mide. hamin ke alan ba oona hamdast nistan o zajre shekanje o zendan ro tahamol mikonan kafie! fekr mikonid alan baraye oona az zamane shoma asoon tare baraye inha sad martabe bad tare chera ke rahbarane in jonbesh hastan! baraye hame arezooye azadi mikonam! ama ba nadashtane etehad o hambastegi hamishe haminjai ke hastim mimoonim! chera ke ta ye etefaghi tooye rian mifote 100000 ta hezbe mokhtalef mian va har kodoom yek saz mizanan! baraye hamin hast ke in jonbesh hala halaha be hich jai nemirese! mardome ma avvalin chizi ro ke bayad yad begiran eshgh be hamdige hast va ma hanooz oon ro nadarim! hanooz oon delsoozi o mohabat ro baraye ham nadarim! shoma oon kasai hastin ke hame kharej az keshvar az door negah mikonid! chera be oon javoonaye ghayoori ke alan joloye tir o goloole be khatere azadi vay misan omid nemidin? chareye digei be joz moosavi o karoubi nadaran! age be kahtere oona nabood mardom be khodeshoon namioomadan! oon javoonaye bichare chareye digei nadaran! be joz istadan va moghavemat kardan! be jaye naleye sard kami omid dadan behtar nist?
عزیز دل برادر
شخص بنده با چپ و راستش کاری ندارم
ولی اون زمان انفجار نوری بود و به بعضی ها خیلی ظلم شد
ولی گریبان خودشون رو نیز گرفت یه چند ماهی جولان دادند ولی امروز دنبالشون بگردی مزارشان را نیز نمی توانی پیدا کنی
لاهوتی و لاجوردی و خلخالی … الان کجایند.
ایران زمانی درست می شه که مردمش بفهمند. درک کنند.
به یزدان که گر خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم
با درود بر خوانندگان.خس وخاشاکی هستم در انبوه درختان تناور که با تبرِ حکومت اسلامی برزمین انداخته شدند و تبربدستانِ مقدس همچنان در میهنمان فعالند.در زمانیکه رئیس قوه اجرائی کشور میرحسین موسوی خامنه بود.درزمانیکه رئیس قوه قانونگزاری کشور اکبر هاشمی بهرمانی(رفسنجانی) بود.درزمانیکه رئیس قوه قضائیه کشور حضرت آیت الله عبدالکریم موسوی اردبیلی بود.درزمانیکه وزیر ارشاداسلامی سیدمحمد خاتمی بود و در زمانیکه امین خمینی در امور حجاج و همه کاره مجروحین و خانواده های کشته شدگان جنگ ایران وعراق شیخ اصلاحاتِ امروزی و همسرش فاطمه کروبی بودند و وزیر کشور علی اکبر محتشمی پور بود و تمام قدرت در دست محسن آرمین ها،تاجزاده ها ، گنجی ها،سازگارها،نبوی ها ووو بود و مدیریت حکومت الله در کشورمان آنقدر حساب شده و بر طبق برنامه و میل نامبرده گان به پیش میرفت،که کوچکترین نیازی به اندیشیدن به اصلاح واصلاحات مشاهد نمیشد.در موزه عبرت فعلی،توحیدِ سابق وکمیته مشترک اسبق.شاهدبودم (البته با چشمانِ بسته)که برادرِ مجری احکام الله و سرباز گمنام امام زمان(بازجو)به دختر بچه ای سه یا چهار ساله میگفت(به مامان بگو هرچی میپرسم زودتر جواب بده تا اینجوری نشه)بچه با اضطرابی که تصورش ودرکش را به شما خوانندگان واگذار میکنم، بلندبلند میگفت (چشم،چشم آقا میگم به امام میگم،به خدا میگم،فقط شما نزنین،ترا خدا وقت بدین میگم)کنارمادرش که با پاهای چرک کرده وزخمی که برای نجس نشدن راهرو در کیسه نایلون پیچیده شده بودو مثلِ من روز از نو روزی از نو برای بازجویی آورده بودند وجلوی اتاف اجرای احکامِ الله(اتاق تعزیر) نشسته بود،آروم آروم میگفت :مامان بگو، که اینقدر نزننت.آنروز هنوز اصلاحات لازم نبود.فاصله از سلول تا توالت را بخاطر زخم کفِ پاها که ناشی از اجرای حکم الله با کابل بود،نمیتوانستم راه بروم.لذا برادرِسلولبان عصبانی میشدبا مشت به ذتذه ها ونوک پوتین به اسخوان وسط کوون و پَسِ گَردنی و لگد به رانها رضایت میداد مرا کمک کند تا توالت.با داز کردنِ پاها به جلو وباز کردن انها و ستون کردن دست مینشستم روی لگن مستراح.چون کلِ این رفت و آمد برایم سخت و برای پاسدارانِ راستین دین مقدسِ اسلام ملال آور بود،گاهی اصلا مرا نمبردند و من(ناگریز از دفع مدفوع در کاسه سبز (هرگز رنگش یادم نمیرود.به شرفم سوگند دروغ نمیگویم و تمسخر سبزها نیست)رنگ پلاستیکی که مخصوص غذایم بود،میشدم )وهنگام بردن برای وضو جهت انجام فریضه الهی نماز،آنرا میشستم.که یکبار بخاطراینکه بوی بد، برادرپاسدار را آزُرد.کتک خوردم.اما هنوز نیازی به اصلاحات از سوی نامبرده گان احساس نمیشد.مهمترین عاملی که بنده را وادار به عرض این مطالب نمود،اظهار نظر آندسته از همیهنان است که میفرمایند،آنزمان یا کودک بودند ویا هنوز به دنیا نیامده اند.واحساس وظیفه کردم فقط یادآوری یا بازگو کنم.قضاوت با جوانان میهن است که چوب خطاهای بنده ،که در شش ماهه دومِ سال پنجاه وهفت مرتکب شدم را میخورند.ضمن تقاضای قلبی عفو از جوانان عزیز ،شمارا به خدا میسپارم. کشکساب
ابتدا از هر چیز من با نظرات آقای نبوی مخالفم و در این باره نیز چند تفسیر کوتاه در تایید نوشتار جنابعالی نوشته ام.
مساله برخورد جنابعالی با آقای نبوی به نظر من و خیل دیگری از دوستان بسیار شخصی شده است. جنابعایی به اسم یک روزنامه نگار متعهد به خودت اجازه می دهی که دیگران -نبوی ها- را که حتی شاید از نظر فکری در سطح تو نیستند با حملات مکرر نیشدار خود به خاک و خون بکشی. چه چیزی را در اینجا شما می خواهی ثابت نمایی؟ اقای نبوی دروغگو است و شما حقیقت را بیان می دارید؟ من و چند تن از دوستان فکر می کنیم در حال حاضر نظرات آقای نبوی در جنبش مردم ما سرنوشت ساز نیست. پس چرا شما اینقدر روی این موضوع پافشاری می نمایید؟؟؟ برای اعاده حیثیت؟؟؟؟؟
رفتار جنابعالی به نظر بنده در برخورد با مخالفین نظرات خود بویژه نبوی مانند کودکی می ما ند که در فاز تریبل توس است. اگر تو با من مخالف باشی دوست من نیستی. معذرت می خواهم مانند ادبیات عقب مانده مارکسیستهای طرفدار پرولتاریا سالهای اوایل انقلاب است. هرکس که مخالف من باشد مخالف پرولتاریا است. و آنها در توجیه کارهای خویش همیشه به این جمله استناد می ورزیدند: ما برای خلق کار می کنیم و بنابراین حق داریم هرکاری که دوست داریم بکنیم
مساله برخورد جنابعالی با آقای نبوی به نظر من و خیل دیگری از دوستان بسیار شخصی شده است. جنابعایی به اسم یک روزنامه نگار متعهد به خودت اجازه می دهی که دیگران را که حتی شاید از نظر فکری در سطح تو نیستند به خاک و خون بکشی. چه چیزی را شما می خواهی در اینجا ثابت نمایی؟ رفتار جنابعالی به نظر بنده در برخورد با مخالفین نظرات خود بویژه نبوی مانند کودکی می ما ند که در فاز تریبل توس است. اگر تو با من مخالف باشی دوست من نیستی. معذرت می خواهم مانند ادبیات عقب مانده مارکسیستهای طرفدار پرولتاریا سالهای اوایل انقلاب است. هرکس که مخالف من باشد مخالف پرولتاریا است. و آنها در توجیه کارهای خویش همیشه به این جمله استناد می ورزیدند: ما برای خلق کار می کنیم و بنابراین حق داریم هرکاری که دوست داریم بکنیم.
رهگذر عزیز توجه کنید که ما در اینجا با اشتباه سیاسی سر و کار نداریم که آقای موسوی و سایر سرکردگان نظام جمهوری اسلامی بگویند خب ما اشتباه کردیم ببخشید!
در اینجا مسئله جان انسانها و جنایت علیه بشریت مطرح است، لیستی وجود دارد از حداقل ۲۰ هزار نفر که در سالهای دهه شصت تیرباران شده اند، به همین میزان هم مفقود الاثر وجود دارد، صدها هزار نفر زندانی و شکنجه شده اند. آقای موسوی نخست وزیر، رئیس شورای امنیت ملی و مسئول مستقیم این جنایت ها بوده است! فکر می کنید با گفتن ببخشید موضوع تمام می شود! وانگهی ایشان چه قبل از انتخابات چه بعد از آن چه وقت از این همه کشتار و جنایتی که به دست خودش و نظام امام خمینی ش صورت گرفت اظهار پشیمانی و ندامت کرد؟ برعکس هر چه گفت بر آتش خشم و نفرت عمومی و خانواده های قربانیان افزود.
لطفا کمی تاریخ و حقوق مطالعه کنید تا به این راحتی خواهان حذف تاریخ یک دهه جنایت نشوید و مجددا اشتباه سال پنجاه و هفت تکرار نشود که دیوی برود جلاد خون آشام بیاید.
رحمت از شافهاوزن: آقای حبیبی نیا لطفا پاسخ بدهید که شما چطور در صدا و سیمای جمهوری اسلامی کار می کردید؟
——-
آزادی بیان: همانطور که نویسنده قبلا بارها اشاره کرده و نوشته است «کارمند حق الزحمه ای» این سازمان بوده که گزینش با استخدام وی مخالفت کرده بود وی در زمان شاغل بودن در این مرکز با نام مستعار با رسانه های اپوزیسیون و بخش فارسی بی بی سی همکاری داشت و به دلیل لو رفتن تولید یک فیلم مستند زیرزمینی ناچار به مخفی شدن و خروج از کشور شد. در ضمن شما که از نزدیک با نویسنده آشنایی دارید بهتر است به جای تبلیغات سخیف با نام واقعی خود برای ایشان ای میل بدهید و اگر سوالی دارید مطرح کنید.
هموطن گرامی
دردی که بر شما، دوستان شما و نسل شما رفته است قابل درک است.
اجازه بدید که نکته ای را به شما بگویم. من حتی به موسوی رای ندادم اما به نظرم روشی که اصلاح طلبان داخل نظام دنبال میکنند به طور کلی روش درستی است. این روش به زبان خیلی ساده ابراز ندامت از رفتار گذشته در قالب تغییر گفتار و روش امروزی است. همه ما انسانها چه خوب چه بد، غرور داریم و به همین دلیل نمیتوانیم بیاییم بگوییم اشتباه کردیم (مگر افراد شجاع و معدودی که چنین شهامتی دارند) توقع نداشته باشید که امثال موسوی یا کروبی چنین کنند. اما همین که گفتار و رفتار سیاسی آنها امروز ناقض رفتار و گفتار گذشته آنهاست، این خودش نوعی توبه است. به همین باید قانع باشیم. اصلا راه و روش مبارزه ضد خشونت همین است. باید کسانی که رفتار جدیدی در پیش گرفته اند که به مصلحت مردم است، بخشید. جز این راه دیگری نیست.
اقای سعید، اتفاقا همین الان وقتش هست. در نظام دموکراسی هیچ وقت یک شخص نمی تواند رهبری را بطور کلی در دست بگیرد، چرا که آخرش تبدیل به دیکتاتوری خواهد شد. مردم ما بارها در تاریخ این را تجربه کرده اند ولی از تجربه ها تجربه نگرفته اند. همین حکومت فعلی را در نظر بگیرید. بخاطر خفقانی که شاه درست کرده بود، مردم و روشنفکران دیگر برایشان مهم نبود که بعد چه پیش خواهد آمد. فقط مهم این بود که شاه برود و شخص دیگری جای او را بگیرد، فکر می کردند هرچه باشد از این وضعیت بهتر است، ولی شاه رفت و از چاله به چاه افتادیم.
خواندم و گریه کردم، آقای حبیبی نیا شما اشک من را سرکارم در آوردید. تا به کی باید از چاله یی به چاه ی دیگر؟ من عزادار همه آذرها هستم: نه می بخشم نه فراموش می کنم. ما با شما هستیم آقای حبیبی نیا بنویسید و این دیوهای بزک کرده را افشا کنید
فرمایش درست. ولی الان وقتش نیست. چرا ما ایرانی ها همه چیز رو یکجا می خواهیم و هیچ وقت صبر حالی مون نمی شه؟!
اقای حبیبی نیا همه جیری که نوشتی درست است. اگر جای احمدی نراد و موسوی را عوض کنیم او هم همین کارهای احمدی نراد را میکرد. موسوی حودش موسس این کارخانه جنایت هست.
آقای حبیبی نیا عزیز، متن تان را که خواندم بغض کردم، نمی دانم حسم درست بود یا نه که شما هم وقتی این را مینوشتید با غم نوشتید؟
من چیزی از دهه شصت نمیدانم، حتی نمیتوانم یک لحظه هم خودم را جای شماها بگذارم ولی میدانم که چه می گویید، این قلم هنوز زخمی را که باز مانده نشان میدهد، این زخم ها هر روز از یک جا سر باز میکنند. به احترام شما، آذر، بیژن و مهدی سر تعظیم فرود می آورم، قلمتان مستدام.